من،زنی تنها در آستانه فصلی سرد...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

سلامی دوباره خدمت همه دوستان گل و نازنین

یه چند روزی وبلاگ رو رمزی کردم تا فرصت کنم همه پست های قبلی رو رمزی کنم...علتش هم مشخصه دیگه...کسی وبلاگم رو میخوند که نمیخواستم بخونه!

از این به بعد هم مینویسم و بعد چند روز رمزیش میکنم اینجوری احساس امنیت بیشتری میکنم

از حال و احوالم خواسته باشید خوبم هستم روزگار میگذرونم...

خیلی دلم میخواد یه کاری بکنم،نهال رفته تتو یاد گرفته و اتفاقا کارش هم خیلی خوبه!رو پای منم یه کلید سل زد!

منم دلم میخوام یه کاری یاد بگیرم مثل کاشت ناخن! عاشق این قرتی بازیام!!!با اینکه اصلا قرتی نیستم:/

اینجا کسی هست  کاشت ناخن بلد باشه یکم راهنماییم کنه؟

ممنون میشم پیشنهادی دارین بدین،دوست دارم سرم گرم بشه چون سر کار هم نمیرم و معلوم نیست بازم برم یا نه!

فعلا

برای من وبلاگ یه دنیای مجازی  و خیالی و دروغی نیست!!

با تک تکتون زندگی میکنم...همه دوستام رو از ته ته قلبم دوست دارم و همیشه تو ذهنم هستین.

دوست ندارم مجازی باشین

من شما رو خیلی خیلی نزدیک حس میکنم...

وقتی از روزانه هاتون،از افکارتون و دردهایی که فقط و فقط تو وبلاگتون مینویسین  حس نزدیکی و صمیمیت عمیقی میکنم که شاید تو نزدیکترین افراد خانواده ام یا دوستام حس نمیکنم...

من ادمی هستم که برای دوستیها ارزش زیادی قایلم و برای حضور تک تکتون توی زندگیم خدارو شکر میکنم و ازتون خواهش میکنم فراموشم نکنید و همیشه باشید.

نمیخوام وسط زندگیتون تالاپی بیفتم پایین که خودمم ادمی نیستم که زیادی اهل ارتباط و برو بیا باشم،فقط دورادور حضور داشته باشید دلم به بودنتون گرمه...


امروز تولدشه

از وقتی یادم میاد تو حسرت داشتن نی نی کوچولویی بودم که خواهر یا برادرم باشه!

مامانم بعد من بچه دار نمیشد و به خاطر گریه ها و بیقراری های من خیلی دکتر و دوا رفت اما نمیشد...

تا اینکه کلاس پنجم دبستان بودم که اعلام کرد خسته شده و دیگه دنبالش نمیره...

منم نا امید شدم و حسرتم رو گذاشتم گوشه دلم و تصمیم گرفتم بیشتر از این مامان و بابام رو عذاب ندم!

روزهای تنهایی گذشت و گذشت تا یه روز تو سال دوم راهنمایی تو نمازخونه مدرسه امون جشن میلاد امام حسین بود.

اون روز تو قلبم یه نوری بود که بهم امید میداد که نی نی کوچولویی در راهه...یادم نیست مامانم در مورد عقب جلو شدن عادت ماهیانه اش چیزی جلوم گفته بود یانه!ولی من یادمه با اطمینان به دوستام گفتم مامانم بارداره و هیچ ترسی از این نداشتم که دروغگو بشم!

باز یادمه مامان عقب انداخته بود حالش خوش نبود از لک صورتی حرف میزد و من دل تو دلم نبود...

روزی که جواب ازمایشش رو گرفت ،روزیکه سونوگرافی رفت هیچ وقت یادم نمیره ...شادترین خواهر رو زمین بودم...

نه ماه استراحت مطلق مامان،من مثل پروانه دورش میگشتم،خونمون نزدیک خونه خاله بود و زحمت هامون گردن خاله...

همون سال شب عید بابا کلیه اش رو به عموم اهدا کرد.از یه طرف مامان استراحت بود از طرفی بابا خوابیده بودکارهای خونه و رسیدگی به مامان و بابا با من و خاله بود. یادمه خرید عید اون سالم رو به اصرار مامان با زنداییم انجام دادم...

پر اضطراب ترین نوروز،برای من نوروز ٧٦ بود اما گذشت...

بعد از عید خریدهای نی نی شروع شد،قربونش برم وسیله هاش همه رو سفارش دادن خواهر دوست مامان از آلمان خرید و فرستاد.

تا بالاخره روز ١١ مرداد سال ١٣٧٦ ساعت ١١ ظهر نی نی جون تپل و مومشکی ما قدم به دنیامون گذاشت و خونمون  رو شاد و پر امید کرد.

وقتی از اطاق عمل بیرون اوردنش یه تصویر تار ازش به خاطر دارم کپل و خوششششگل!اشکام نمیذاشتن صورتش رو واضح ببینم ...

یه خانوم پرستار از تو اطاق عمل اومد بیرون و تو جمعیت بلند صدا میزد دختر مامان شمیم کیه؟؟؟

من دویدم جلو گفتم منم منم!

گفت مامانت میگه برو خونه خسته نشی!!

الهی فداش شم،تو ریکاوری موقع بهوش اومدن تو هذیوناش تو فکر من بود...

القصه بیست سال پیش در چنین روزی من به آرزوم رسیدم حالا که اینا رو مینویسم از ته دلم از خدا میخوام بازم در حقم مهربونی کنه و ابن بار دخترم رو بهم ببخشه...روا نیست یه نفر همه عمرش رو در حسرت یه چیز باشه!



سلام

مطلب قابل عرضی نیست

با اجازتون تا موضوع مهمی پیش نیاد نمینویسم

راستش از یواشکی خونده شدن از طرف فامیل به شدت دلگیرم و حداقل انتظارم اینه که وقتی میان ادم رو میخونن حداقل یه اطلاع بدن که فلانی من فلانی ام!!!اینجا پیدات کردم و خوندم....

متاسفم

من که چیز خاصی ننوشتم ،مساله سری و محرمانه ایی هم ندارم!

هر چی هست ظاهر و باطن ریختم رو داریه...

چه اینجا،چه تو فامیل،یا دوستام...

حادترین مسئله زندگیم همین قضیه بچه است که اونم حکمت خداست!من کاری نکردم که بخوام بابتش خودمو سانسور کنم!

خلاصه که دلم گرفته

از خونده شدنم ناراحت نیستم...

از بی مهری عزیزانی که همیشه باهاشون مهربون بودم،دوستشون داشتم،میان یواشکی میخونن میرن،بی اجازه بی سلام علیک....اونه که ناراحتم میکنه.

دقیقا مثل اینکه وارد خونه کسی بشی و حتی یه در نزنی،یه سلام به صاحب خونه نکنی!

جیک و پوک زندگیش رو زیر و رو کنی و بعد اهسته و رو نوک پا از خونه بری بیرون...

دیگه نمیدونم چی باید بگم...

مهربون باشیم،انسان باشیم....

سلام به روی ماه دوستای گلم

خوبین خوشین سلامتین؟

منم خوبم شکر خدا

دیروز مهمونی دوره فامیل های همسر بود.ساعت دوازده اماده شدیم و با نهال و سامی و مادرشوهر رفتیم.

ما اولین مهمونا بودیم و بعد از ما همه یکی یکی اومدن.

تولد عمه کوچیکه حامد هم بود و عمه بزرگه براش کیک گرفته بود و سوپرایزش کرد.کلی رقصیدیم و جلف بازی دراوردیم؛)

باهاشون خوش میگذره.بی حرف و حدیث و ادااصولن...خاکی و صمیمی...

پیششون نگران نیستی که آی فلان چیزو بگم به این بر میخوره یا بهمان کارو کنم فلانی ناراحت میشه...

پارسال هم رینه رفتیم باهاشون یادتونه؟یکی از بهترین مسافرتای زندگیم بود...خدا حفظشون کنه

نهال هم ابروهای عمه اش رو تتو کرد و بعد هم دو تا طرح برای عروس عمه اش یکی دستش یکی پاش زد و خیلی خوشگل شد...

میخواستم عکساش رو بذارم اینستا ولی دودل شدم نذاشتم...

گفتم شوهرم عکاس شده؟؟؟؟

بلللله عالیجناب حامد خان عکاسی حرفه ایی اموختن و در این کار بسیار علاقه و پشتکار دارن و از صدقه سر این علاقه هی ما رو میبرن گردش و تفریح و خودشونم عکاسی میکنن:))))

جمعه با مامانم و شیدا و مادرشوهر اینا و نهال اینا رفتیم دارآباد جاتون خالی خیلی خوش گذشت ...

همایش اقوام ایرانی بود و گروه گروه میومدن و رقصای محلی میکردن و ما هم اون پشتا یه قر ریزی میدادیم؛)

شنبه این هفته هم قراره به امید خدا بریم پره سر . با خاله ام اینا و مامانم اینا.باز هم در راستای پروژه عکاسی همسر جان ما هم یه فیضی میبریم...

انقدر هم عکسای مختلف با پوزهای جذاب و مدل به مدل از من میندازه که نگو و نپرس....دلتون آب؛)))))

راستی وقت میکرونیدلینگ گرفتم برای خودم و مامانم و نهال و مادرشوهر ...انشالله میام نتیجه اش رو میگم براتون،خودم که خیلی تعریفش رو شنیدم.

هفته گذشته هم با شیدا یه رژیم ده روزه رو شروع کردیم که شیدا سفت و سخت داره پیش میره و من اما یه چند باری ناپرهیزی کردم!البته حدود یک و نیم کم کردم اما توقعم پنج کیلو بود!!!

حالا همینجوری نون و چربی و شیرینی رو حذف میکنم و ادامه میدم باشد که رستگار گردم...

خوب اخبار چند وقت گذشته و اینده رو دادم فعلا میرم زودی برمیگردم انشالله و اخبار و سفر و رژیم و میکرونیدلینگ رو هم خدمتتون عرض میکنم.

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین مهرتون پیشاپیش مبارک


سلام

دلم میخواست بنویسم.خیلی وقت بود میخواستم برگردم اینجا و یکم بنویسم.

حال و احوالم خوبه امتحانام تموم شده دو هفته ایی رو سخت مشغول درس خوندن بودم که خوب نتیجه هم داشت و تا همین الان سه تا بیست داشتم و یه ١٩/٧٥ و البته یه شانزده!!

جالبه همه درسهای تخصصی و پایه رو بیست شدم بعد تاریخ تمدن و فرهنگ اسلامی شانزده!!!!

استادمون انقد باحال بود !یه پیرمرد چااااق و دمدمی که موضعش اصلا مشخص نبود،بعد اصن درسم نمیداد!متاهل ها هم لازم نبود کنفرانس بدن...حالا همه مجردا رو با نمره ٢و٣ انداخته به من که داده ١٦ به نهال ١٢ ،یه پسره هم تو کلاسمون بود براش چایی گرفته بود به اونم داده ١٠ بقیه هم از دم افتادن....

روزهای امتحان با اینکه اینهمه سال از درس خوندن من گذشته بود ولی روزای خوب و جذابی بود.اخراش خسته شده بودم ولی در کل جو رو دوست داشتم بخصوص قبل از امتحان و کمک کردن به بچه ها.

سر امتحانم که مراقبها همه رو ول کرده بودن چسبیده بودن به من!

عین عقاب منو میپاییدن!!

یه بار بعد از امتحان مرده جلومو گرفت گفت چیکار داری امار همه رو میگیری که کی چی ننوشته!!!برگه ات رو پر کن بلند شو بیا بیرون دیگه...

ولی خدایی خیلی حال میکنم وقتی میرسونم به بچه ها...اصن فول میخونم که بتونم تقلب برسونم...

وضعیت خونه زندگیم هم اسفباره.یه تمیزکاری اساسی لازم  داره که گذاشتم با خونه تکونی عید یکیش کنم.

این سه روزه که امتحانام تموم شده یه تک دارم فیلم میبینم،خاموش میکنم کتاب میخونم دوباره فیلم...و این جریان تا ترم جدید ادامه داره.

خوب رشته من نمایشه و احساس میکنم خیلی عقبم.

خیلی حس خوبی دارم،دیگه ذره ایی فکرای بیهوده و دلتنگی های احساسی ازارم نمیده...یکی دوبار حامد بحث رو پیش کشید که بیا برای تخلیه کیستت برو و دوره ای وی اف جدید رو شروع کنیم ولی من پیچوندم...بهش نگفتم ولی دیگه میخوام منتظر بمونم تا یکی دوسال دیگه که بهزیستی نوبتم بشه.

اها راستی پنج کیلو هم وزن کم کردم!

خوب من بخاطر داروهایی که برای ای وی اف استفاده کرده بودم و اون بارداری خارج رحمی ،حدود ده دوازده کیلو اضافه کرده بودم که با رژیم و ورزش هیچ تکونی نمیخورد.دو ماه پیش یه رژیم شوک پنج روزه گرفتم و بعد از اون تا حالا فقط با یکم کم خوری پنج کیلو کردم!

امیدوارم همینجوری کاهش وزنم پیش بره و برگردم به وزن قبلیم.

خوب دیگه فعلا تا همینجا کافیه .

به امید خدای مهربون که همه شاد و سلامت باشن

سلام

ظاهرا قسمت اینه که امتحان به امتحان پست جدید بگذارم

از فردا امتحانات ترم دوم شروع میشه و خدا بخواد رفته رفته داریم از چس ترمی درمیایم

شرکت حسابی شلوغ پلوغه البته یادم نیست گفته بودم دوباره میرم سر کا یا نه! که خوب البته موقتی هست و قرارداد بستم تا اخر تیر

کلی برنامه برا تابستون دارم کلی کتاب و فیلم که باید بخونم و ببینم.

وقت زیادی ندارم.چشم بهم زدم یکسال از نوبت بهزیستی رفت و یکسال باقی مونده البته اگر واقعا همون دو سال بشه و بیشتر نشه! که البته اگرم بشه مشکلی نیست چون وقت بیشتری برای تیک زدن لیست کارهایی که قراره تا قبل از اومدن بچه انجام بدم ،دارم.

دیگر ملالی نیست جز دوری شما.

مرسی که هنوزم بهم سر میزنین 

یه عالمه ارزوی خوب و انرژی مثبت تقدیم به شما

از اسفند ۹۶...

۱۹ اسفند اثاث کشی مامان اینا و نقل مکان به خونه روبرویی خونه ما و فرداش یعنی ۲۰ اسفند تولد سوپرایزی که شیدا برام ترتیب داده بود،جالب اینکه خانواده گلم تمام تلاششون رو کردن که یکروزه خوه رو کامل بچینن حتی پرده ها رو نصب کردن که برام تولد بگیرن،دو تا خاله ها با شوهرو بچه هاشون به اضافه خانواده حامد و نهال هم دعوت کرده بودند.کیک تولد رو شیدا و نهال با هم رفته بودن گرفته بودن.برادر شوهرم سرباز بود و نمیتونست برای کیک بمونه حامد برد گذاشتش پادگان و این شروع دلخوری های من از حامد بود...نمیدونم توقع من بیجا بود یا اینکه هرزنی جای من دلش میخواست برای تولدش همسرش پیشش باشه و حالا یه شب برادرش رو با اسنپ بفرسته پادگان...

گذشت و عید ۹۷ همگی شمال بودیم.حامد چهارم عید برگشتن تهران که بره سرکار،شوهر نهال هم کلا نیومده بود شمال چون قبل عید سر یک جریانی با نهال دعواشون شده بود و کل عید قهر بودن .حامد شبایی که تهران بود میرفت خونه نهال پیش امیر...شب هفتم عید بود که من یه خواب خیلی بدی دیدم و با حال سگی از خواب بیدار شدم و پاچه همه رو هم میگرفتم.از هشتم برامون مهمون اومد و شلوغ پلوغ شد.نهم حامد برگشت.دهم یا یازدهم بود که رفتیم چمستان ویلای عمه حامد مثلا عید دیدنی...تو راه برگشت کلی بهمون خوش گذشت و رفتیم اب انار خوردیم و برگشتیم خونه مادرشوهرم که یکم استراحت کنیم،حامد خواب بود و من رفتم سر گوشیش...توی چتاش با شوهر نهال چیزی پیدا کردم که دنیا رو سرم خراب شد...کاری که با هم در موردش حرف زده بودن و...بیدارش کردم،جیغ و فریاد،گریه میکردم و تمام تنم میلرزید،اونم اول دور برداشت که چرا رفتی سر گوشیم؟ بعد که دید نه قضیه جدیه شروع کرد به توجیح کردن و التماس...میگفت همش شوخی لفظی بوده و واقعیت نداره...خلاصه اروم شدم و باور کردم...فرداش رفته بود حمام،رفتم سر کیفش  گشتم و چیزی رو پیدا کردم که ثابت میکرد قضیه شوخی نبوده !بازهم جنجال ...این بار هم قسم و ایه و دروغ پشت دروغ...همه اینها در حالی بود که نگذاشتم هیچکدوم از کسایی که اونجا بودن بویی ببرن و این  که همه چیز و تو خودم میریختم داغون ترم میکرد...

هر جور با خودم حساب کردم دیدم ادم طلاق نیستم .سکوت کردم و با اینکه بهش گفتم که اراجیفش رو باور نمیکنم اما ازش گذشتم...برگشتیم تهران و دعوای نهال و امیر هم بالا گرفته بود.سر اخر نهال با گرفتن حق طلاق محضری راضی به برگشت شد.

اردیبهشت و خرداد و تیر همزمان هم سر کار میرفتم هم دانشگاه.خدا رو شکر سرم گرم بود و اون اتفاق عید کمتر اذیتم میکرد.

از پنجم مرداد دیگه سر کار نرفتم.هرروز خونه مامانم بودم و غروب میومدم خونه.روابطم با حامد مثلا عادی شد و هنوزم هست اما یه چیزی ته دلم مرد.از اون روز به بعد عشقی که بهش داشتم هرگز مثل سابق نشد.اون اشتیاقی که همیشه در درونم بود انگار از بین رفت...

خلاصه شهریور و مهر و ابان دو سه تا مسافرت رفتم که همشون با خانواده ام بود و حامد حضور نداشت...

اها راستی شهریور یه پانکچر هم داشتم که پنج تا جنین تشکیل شد که هنوز هم فریزه.

کماکان دانشگاه میرفتم و کلینیک هم که گفته بودن کیست و فیبروم و پولیپ دارم که باید حتما عمل میشدم.با هزار ضرب و زور و ده بار کنسل کردن بالاخره سوم دی اونم انجام شد و یه بار گنده از دوشم برداشته شد.من فوبیای بیمارستان و بستری دارم!

بهمن رو یادم نیست اما اسفند هم به دانشگاه و بدو بدوهای قبل عید گذشت..برای تولدم حامد کیک گرفته بود و اومد خونه،منم زنگ زدم مامانم اینا هم بیان ،مادرشوهرمم زنگ زد تبریک بگه به اونا هم گفتم بیان پایین،پسر عموم و خانومش و پسرش هم ساعت ده اومدن و دور هم بودیم.

بیست و هشتم اسفند با نهال اینا عازم شمال شدیم.مامان اینا زودتر از ما رفته بودن.سه صبح حامد از اداره اومد و همون موقع حرکت کردیم.پنج رسیدیم رودهن و کله پاچه خوردیم.ساعت ده هم دو جعبه شیرینی گرفتیم و به مناسبت روز پدر تقدیم پدرها مون کردیم.

امسال میخواستم چهارم که حامد برمیگرده تهران باهاش برگردم،اما دوباره با خودم فکر کردم اون میخواد بره ته چاه خوب بذار بره،من چرا باید خودم‌و به اب و اتیش بزنم ؟بچه که نیست!خودش میدونه ...

من موندم و دوباره از هفتم عید خاله ها اومدن پیشمون.

حامدم نهم یا دهم برگشت.دهم که تولد نهال هست کیک گرفتن گذاشتن خونه مامانم اینا که شب بیان و تو حیاط ما برا نهال تولد بگیریم.سر شام بودیم که زنگ زدن و گفتن شوهر نهال کارت داره میگه همین الان بیا پایین،گفتم سر شامم.گفتن میگه بیاااا.

فکر کردم سر قضیه تولد کار داره.رفتم پایین و دیدم هوار و داد و بیداد و دعواشون شده اساسی!

خلاصه یکساعتی درگیر بودیم من گفتم پس کیک رو بیارید این طرف بگید خاله نهال اینجا بوده همینجا تولد گرفتیم که خانواده منو خاله هام متوجه نشن!من کلا دوست ندارم اطرافیان زیاد چیزی از قضایای زندگی خودم و همسرم و خانواده اش بفهمن همونطور که دوست ندارم خانواده همسرم سر از زندگی مامانم اینا در بیارن...

اخرش بعد کلی بگیر و ببند حامد قبول نکرد و قرار شد برنامه تولد همونجا تو حیاط ما برگزار شه.

پدرشوهرم اول نمیخواست بیاد بخاطر امیر!منم هرچی اصرارش کردم گفت نمیام که خیلی هم به من برخورد!

ولی اومد که البته نه به خاطرمن  و برامم مهم نیست بخاطر کی یا چی...

تولد برگزار شد و زود هم تمومش کردیم .

سه چهار روز بعدش هم موندیم و چهاردهم صبح حامد با خانواده اش برگشت تهران و ما هم با خاله هام شب ساعت یک راه افتادیم و پنج صبح رسیدیم از ترس اینکه به ترافیک نخوریم!

از شنبه اش هم دوباره شروع دانشگاه و کلاسام که اینم خودش ماجرایی داره که تو پست بعدی تعریف میکنم...

دوست داشتم اینا ثبت بشه برای خودم و برای اینکه یادم بمونه که هیچ وقت هیچ وقت شمیم خوش خیال ساده لوح نباشم!


آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 9
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1